چرا از احساساتِ خودمان فرار میکنیم؟
تابهحال دقت کردهاید چقدر برای «حس نکردن» تلاش میکنیم؟
وقتی غمگین میشویم، بلافاصله گوشی را برمیداریم و در شبکههای اجتماعی غرق میشویم. وقتی اضطراب داریم، خودمان را با کار زیاد بیهوش میکنیم، شروع میکنیم به پرخوری، یا به جان خودمان میافتیم و مدام از خودمان ایراد میگیریم.
ما انسانها استادِ فرار از خودمان هستیم؛ اما این فرار از کجا میآید و چه هزینهای برای کیفیت زندگی ما دارد؟
مثلث درونی روان: احساس، اضطراب و دفاع
در روانشناسی عمیق و پویشی، فرآیند ناخودآگاه ما در مواجهه با اتفاقات زندگی بر اساس یک مثلث درونی شکل میگیرد:
۱. احساس اصیل: احساسات (مثل غم، خشم، شوق، عشق یا گناه) پاسخهای کاملاً طبیعی و زیستیِ وجود ما به رویدادها هستند. احساسات موجهای انرژی در «بدن» هستند، نه افکاری در سر.
۲. زنگ خطر اضطراب: اگر در گذشته (بهویژه در روابط اولیه رشد) یاد گرفته باشیم که ابراز یا حس کردنِ یک احساس ناامن است، سیستم عصبی ما با اولین جرقهی آن احساس، «اضطراب» تولید میکند.
۳. دیوار دفاعی: روان ما برای نجات یافتن از این اضطرابِ ناخوشایند، بلافاصله سپری به نام «مکانیزم دفاعی» فعال میکند تا آن احساس اصلی را مدفون و پنهان کند.
دفاعهای روانی؛ رفتارهای سادهای که ما را بیحس میکنند
دفاعها همیشه رفتارهای عجیبی نیستند؛ خیلی وقتها در پوشش رفتارهای جامعهپسند یا عادتهای روزمره ظاهر میشوند:
فکر کردنِ بیشازحد (Overthinking): رفتن به «سر» برای فرار از «بدن». ساعتها یک موضوع را تحلیل و ریشه یابی میکنیم تا مجبور نباشیم آنچه در جسیستمان میگذرد را حس کنیم.
کمالگرایی و سرشلوغیِ مدام: آنقدر جدول برنامههایمان را پر میکنیم که حواسمان از تنهایی، خستگی یا غمی که زیر پوستمان جریان دارد پرت شود.
خودانتقادی و سرزنشِ خود: حمله کردن به خود، دفاعی ناخودآگاه است تا با خشم یا دردی که نسبت به دیگران داریم مواجه نشویم.
خستگی و بیحسیِ مزمن: وقتی تمام انرژی روان صرف سرکوب احساسات میشود، بدن کم میآورد و با بیحسی یا خستگیهای بیعلت پاسخ میدهد.
🖊️ فاطمه مشایخی راد